#چشمان_نفرین_شده_پارت_185
- ولشون کن، یه مشت چرندیاتن که وقتی به سرم میزنه میکشم. بعداً خودم جمع میکنم. تو هم جا گیر آوردی واسه گردش! پاشو بریم تا نشونت بدم این خونه چه جواهریه؛ البته بعض صاحبش نباشه.
از اتاق خارج شدیم و مهرداد در را بست.
توی راه پله نتوانستم جلوی فضولیام را بگیرم.
- حالا این کی بود که این همه مدت داشتی باهاش حرف میزدی؟!
مهرداد بدون اینکه به من که پشت سرش میآمدم نگاه کند در حال پایین رفتن با خونسردی گفت:
- یکی از بچههای دانشگاه. با هم یه پروژه داشتیم. اون بخشی که مربوط بهش بوده رو نتونسته درست از آب دربیاره. استاده هم نمره رو نمیده. من هم بهش گفتم گندیه که خودش زده، خودش هم باید درستش کنه.
مهرداد یک راست به طرف حیاط رفت و جایی بین درختها توقف کرد.
- من عاشق این باغم، عین بهشت میمونه.
هوای خنک عصرگاهی را توی ریههایم کشیدم و گفتم:
- باهات موافقم. خونهتون واقعاً قشنگه.
مهرداد آهی کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com