#چشمان_نفرین_شده_پارت_184
ناخودآگاه نفس راحتی کشیدم.
یکدفعه صدای قدمهای او را شنیدم. انگار تلفن را بدون خداحافظی قطع کرده بود. با عجله دویدم توی یکی از اتاقها و در را بستم. صدای پای مهرداد را شنیدم که از پلهها پایین رفت. نگاهی به داخل اتاق انداختم. به نظر میآمد اتاق کار مهرداد باشد. اتاق تروتمیزی بود که وسایلش بسیار مرتب چیده شده بود. لوازم اتاق شامل میز و صندلی وکمد، کتابخانهای پر از کتاب وگاوصندوق در بستهای در گوشه اتاق، بودند.
با خودم فکر کردم مهرداد در خانه گاوصندوق میخواهد چه کار؟! یکی که در مغازه دارد.
پوشهی قرمزرنگی روی میز مطالعه، کنار پنجره توجهام را جلب کرد. کاغذی که میان پوشه دیدم باعث تعجبم شد. نقاشی سیاه قلم صورتی بود که چشم نداشت. آمدم پوشه را بلند کنم که تمام کاغذهای داخلش روی زمین ولو شد. روی تمام کاغذها تصاویر عجیب و غریبی از صورتهایی بودکه چشم نداشتند. میان کاغذها عکسی هم افتاده بود. نشستم روی زمین و عکس را برداشتم. دختر بیست و چند سالهای را توی یک باغ سرسبز نشان میداد که به درختی تکیه زده بود. دخترک موهای بلندش را به دست باد سپرده بود و با چشمهای درشت آبی رنگش به دوربین نگاه میکرد.
یعنی او کیست؟! یعنی خواهر مهرداد است؟ نه، خواهرش را که میگفت بچه بوده که مرده. شاید مادرش باشد؛ ولی دختر توی عکس خیلی جوان است و از شکل و شمایل عکس معلوم است که تازه گرفته شده است.
همانطور نشسته توی فکر بودم که در اتاق باز شد و مهرداد داخل شد. فقط توانستم عکس را بین باقی کاغذها بیاندازم.
نگاهش روی کاغذها چرخید و گفت:
- تو اینجایی کالی؟ یه ساعته دارم دنبالت میگردم.
با مِن مِن گفتم:
- تو که نیومدی حوصلهام سر رفت گفتم بیام تو خونه یه دور بزنم. ببخشید دستم خورد کاغذهات ریخت. الان جمعشون میکنم.
سریع آمد کنارم روی زمین نشست و با لبخند گفت:
romangram.com | @romangram_com