#چشمان_نفرین_شده_پارت_183
با تعجب گفتم:
- پس این قورمه سبزی رو چهجوری درست کردی؟!
در کابینت را باز کرد و کتاب آشپزی را نشانم داد.
- این جوری! فقط بهخاطر تو تصمیم گرفتم آشپزی یاد بگیرم.
- من میگم حالا بذار من یه نگاهی بهش بندازم ضرری نداره.
رفتم به سمت گاز. مهرداد جلوی گاز ایستاده بود و با قاشق چوبی مرا تهدید میکرد که گوشیاش شروع به زنگ خوردن کرد. گوشی را از توی جیبش درآورد. از این فاصله میتوانستم صفحه تلفنش را ببینم. مخاطبی به اسم S پشت خط بود. ناخودآگاه اخمهایش جمع شد و با دستپاچگی گفت:
- ببخشید الان میام.
با عجله پلهها را دو تا یکی کرد.
از نگاه کردن به قابلمه منصرف شدم و پشت میز آشپزخانه نشستم. چند دقیقهای گذشت و خبری از مهرداد نشد. نمیدانم چرا اینقدر در مورد این S کنجکاو شده بودم.
بیاراده از پلهها بالا رفتم. بالای پلهها که رسیدم صدای مهرداد را از همان اتاقی که توی آن لباسهایم را عوض کردم ، شنیدم. به در اتاق نزدیک شدم و گوش ایستادم.
- من چه میدونم! هر غلطی میخوای بکن... من کار رو تا اونجایی که به من مربوط میشد انجام دادم دیگه بقیهش به خودت مربوطه... میخواستی گند نزنی... تو ...
romangram.com | @romangram_com