#چشمان_نفرین_شده_پارت_181


مهرداد با دیدن ظاهرم برخلاف تصورم کاملاً عادی رفتار کرد. یکی از شربت‌های سرخ رنگ را که به شدت اشتها برانگیز بود، جلوی من گذاشت و خودش هم روی مبلی مقابلم نشست.

- خب چه خبرها؟ راحت این‌جا رو پیدا کردی؟

به جای جواب به مهرداد خیره شده بودم. انگار نمی‌توانستم کلمات را کنار هم بچینم. بعد از قرنی بالاخره گفتم:

- آره با آژانس اومدم.

چند دقیقه‌ی بعدی را همین‌طور فقط به هم نگاه کردیم. بالاخره حوصله مهرداد سر رفت و گفت:

- ای بابا تو چرا این‌قدر تعارفی شدی؟ اصلاً پاشو بریم تو آشپزخونه یه فکری به حال شام بکنیم. از همین الان بهت گفته باشم من از اون مردهاش نیستم که همه‌ش آشپزی کنم شما هم فقط نوش جان کنی.

بالاخره مهرداد دوباره خودش شد و یخ من شکست.

توی آشپزخانه انواع و اقسام ظروف همه جا پخش و پلا بود. مهرداد در قابلمه‌ای را که روی گاز بود و ازش بخار بلند می‌شد، برداشت و گفت:

- نمی‌دونی چی برات پختم! انگشت‌هات رو هم باهاش می‌خوری.

آمدم به طرف قابلمه و گفتم:

- بذار ببینم چی پختی؟

romangram.com | @romangram_com