#چشمان_نفرین_شده_پارت_180


- حتماً از وسایل خونه تعجب کردی؟!

آمدم کتمان کنم که ادامه داد:

- همه‌شون رو رد کردم رفت. بعد از فوت بابا دیدم خیلی دست و پا گیرن. چی بودن اون همه کمد و گنجه و مجسمه و خرت و پرت. همه رو فروختم و خودم رو راحت کردم. این چند تا تیکه رو هم چون لازم بودن نگه داشتم. من یه نفرم، مهمون آنچنانی هم ندارم که این همه چیز میز بخوام !

نگاه متعجب من را که دیدگفت:

- توی این چند وقته تقریباً تو اولین مهمون محترم بنده‌ای!

از جایش بلند شد و ادامه داد:

- چرا این‌قدر معذبی خانمی؟! اتاق‌ها طبقه‌ی بالاست، تا تو لباست رو عوض می‌کنی من هم یه شربت برات میارم خنک شی.

با شنیدن این حرف دوباره احساسات ناخوشایند دقایقی پیش به سراغم آمد.

احساس خوبی نداشتم و همه چیز معذبم می‌کرد، حتی به طرز عجیبی با خود مهرداد هم احساس غریبگی می‌کردم.

با گام‌هایی لرزان از پله‌ها بالا رفتم. در نزدیک‌ترین اتاق مدتی معطل کردم تا حالم جا بیاید.

دقایقی بعد از اتاق خارج شدم در حالی که ساپرت نسبتاً کلفتی به همراه یک تونیک سرمه‌ای رنگ به تن داشتم و شال نخی نازکی روی سرم انداخته بودم.

romangram.com | @romangram_com