#چشمان_نفرین_شده_پارت_179
فکر نمیکنم مهمانهای زیادی به خانهاش رفت و آمد داشته باشند.
وارد حیاط شدم. حیاط بزرگ و پر از دار و درخت بود.
از جادهی شنی وسط باغ به سمت ساختمان سفیدرنگی که در انتهای راه قرار داشت، حرکت کردم. نزدیک ساختمان رسیده بودم که در ورودی باز شد و مهرداد در آستانهی در ظاهر شد.
با اینکه مهرداد را دوست داشتم و قبلاً امتحان خود را پس داده بود، نمیدانم چرا از قدم گذاشتن به خانهاش هراس داشتم. نه اینکه از تنها بودن با مهرداد بترسم؛ ولی تنها بودن با او کمی مضطربم میکرد. اصلاً اگر درست بخواهم بگویم من از داخل شدن به هر مکانی که نمیدانم داخلش چه خبر است اکراه دارم. اصلاً از وقتی که مهرداد برای شام دعوتم کرده، زندگیام مختل شده.
اولین بدبختیام عین همهی خانمها این سوال تکراری بود: "چی بپوشم؟!"
نمی دانستم باید با مانتو و روسری باشم یا راحتتر لباس بپوشم. اصلاً گیر من همین مسئله حجاب است. هنوز با خودم کنار نیامدهام که بالاخره خوب است یا نه. خوش به حال آنها که تکلیفشان را مشخص کردهاند، یا حجاب دارند یا ندارند، نه مثل من که خودم هم نمیدانم با خودم چند چندم. اصلاً شاید مهرداد دوست نداشته باشد توی خانهاش عین غریبهها باشم. اصلاً شاید بخواهد ... نکند توقعات بیجا از من داشته باشد! بهخاطر همین فکرها داشتم خل میشدم. صد دفعه تصمیم گرفتم اصلاً نروم؛ ولی هر بار که یاد مهرداد میافتادم، پشیمان میشدم. هیچ کس هم نبود که راهنماییام کند.
بالاخره دل را به دریا زدم و آمدم.
مهرداد شلوار کتان سفید به پا داشت و یک تی شرت سبز پستهای خنک پوشیده بود که فوق العاده به او میآمد. در این چند روز بعد از تعطیلات به خودش رسیده بود و حسابی رو آمده بود. مثل همیشه با فاصله سلام و احوالپرسی کرد و تعارفم کرد، داخل شوم.
به محض ورود، عظمت خانه مرا گرفت. در نگاه اول خانه دوبلکس بسیار بزرگی بود که با فرشهای گران قیمت مفروش شده بود و پردههای مجلل سبز رنگ پنجرهها را زینت میداد. دو دست مبل توی سالن قرار داشت که مبلهای سلطنتی در بالای سالن و مبلهای راحتی در قسمت پایینی قرار داشتند.
با این وجود، بیشتر که دقت میکردی با شگفتی درمییافتی نسبت به بزرگی خانه، وسایل داخل آن بسیار اندک است. تقریبا به جز فرشها، پردهها، مبلها و یک دستگاه تلویزیون ال سی دی و لوازمش چیزی دیگری در سالن پذیرایی نبود.
به خودم که آمدم دیدم روی یکی از مبلهای راحتی نشستهام و مهرداد هم روبرویم نشسته و با لبخند به من نگاه میکند.
romangram.com | @romangram_com