#چشمان_نفرین_شده_پارت_178
اتفاقاتی که توی چند دقیقهی بعدی رخ داد بیشتر به یک خواب شبیه است؛ به طوری که حالا که توی تختم توی اتاقم دراز کشیدهام، هنوز فکر میکنم خواب و خیالی بیش نبوده است.
سیاوش بدون اینکه یک کلمه حرف بزند، زخم صورتم را شست و برایم چسب زخم زد و بعد هم مرا تا توی اتاقم مشایعت کرد. در تمام این مدت مامان و بابا لام تا کام حرف نزدند.
نمیخواستم با هیچ کس روبه رو شوم. این شد که صبح علی الطلوع زدم بیرون.
مهرداد همان جلوی در قطار به استقبالم آمد. گفت آن قدر ذوق زده بوده که طاقت نیاورده توی ایستگاه منتظرم بماند. چمدان را از دستم گرفت و توی چشم برهم زدنی 20 تا پلهی زیرگذر را پایین رفت. تا آمدم به خودم بجنبم دیدم توی تاریکی هیچکس را تشخیص نمیدهم. همینطور سرگردان دور خودم میچرخیدم که گرمای دستی را احساس کردم. حتی توی تاریکی هم توانستم برق چشمان سیاه رنگش را تشخیص دهم.
چند دقیقه بعد هر دو توی ماشین تازه تعمیرشدهی مهرداد، به سمت خوابگاه میرفتیم.
***
«فصل 8»
«کورکورانه»
جلوی ساختمان از آژانس پیاده شدم. بعد از رفتن آژانس نگاهی به اطرافم انداختم. کوچهی نسبتاً خلوتی بود که سرتاسرش را خانههای حیاطدار قدیمی فوق العاده بزرگ تشکیل میدادند. دو طرف کوچه را ردیف درختان سربه فلک کشیده دربرگرفته بود. با اینکه خورشید وسط آسمان بود، ترسی ناشناخته توی دلم را خالی میکرد.
از صبح چندبار تصمیم گرفتم که نیایم؛ حتی توی راه هم میخواستم برگردم. همین الان هم توی رفتن و ماندن مردد بودم.
بالاخره با تردید زنگ را فشردم. بدون اینکه بپرسد پشت در چه کسی است، در را باز کرد.
romangram.com | @romangram_com