#چشمان_نفرین_شده_پارت_177


بابا آمد توی ‌هال و به همراه مامان دوتایی به من خیره شدند.

مثل خر توی گل گیرکرده بودم و هیچ جوابی به ذهنم نمی‌رسید. بالاخره خودم را زدم به کوچه علی چپ. از روی مبل بلند شدم و با نهایت خونسردی که در آن شرایط می‌توانستم برای خودم دست و پا کنم گفتم:

- کی این چرت و پرت‌ها رو بهت گفته؟ چیه باز از دست خواهرشوهرات شکاری می‌خوای سرِ من خالی کنی؟!

مامان که سرخ شده بود فریاد زد:

- دختره‌ی چشم سفید! معلوم نیست تو اون خراب شده چه غلطی می‌کنه که این‌قدر زبونش دراز شده. من نمی‌دونم توی این دانشگاه بی‌صاحاب درس به این‌ها یاد میدن یا ول‌گردی و زبون درازی؟!

خونم به جوش آمد و اختیار زبانم را از دست دادم.

- هر چی که یاد میدن از چیزهایی که تو به ما یاد دادی بهتره. اصلاً من هر کاری که بخوام می‌کنم به هیچ‌کس هم هیچ ربطی نداره!

مامان که چشم‌هایش از حدقه بیرون زده بود، در کسری از ثانیه قندان بلوریِ روی میز را برداشت و به سمت من که کنار دیوار ایستاده بودم پرت کرد.

قندان به دیوار بالای سرم خورد و شکست. تکه‌های قند روی سرم هوار شد و تکه‌ای شیشه شکسته به گونه‌ی راستم برخورد کرد.

داغی خون را که روی صورتم احساس کردم، با همه‌ی تلاشم برای خونسرد ماندن، خیلی ترسیدم. مامان و بابا همین‌طور‌هاج و واج به من نگاه می‌کردند که یک‌دفعه سیاوش از جایش بلند شد و رو به مامان داد زد:

- بس کن دیگه، چی‌کارش داری؟ چرا این‌قدر بهش گیر میدی؟

romangram.com | @romangram_com