#چشمان_نفرین_شده_پارت_176


به سیاوش نگاه کردم. انگار اصلاً صدای ما را نمی‌شنید! همان‌طور زل زده بود به تلویزیون، حتی سرش را هم برنگرداند. بابا هم مثل اکثر این‌طور مواقع خودش را توی اتاق گم و گور کرده بود.

- من چه می‌دونم کی بود! یه بنده خدا.

مامان با عصبانیت گفت:

- خر خودتی! خودم دیدم داشتی باهاش حرف می‌زدی.

با بی‌حوصلگی گفتم:

- پسره داشت حرف مفت میزد من هم جوابش رو دادم.

- آره جون عمه‌ت. تو گفتی من هم باور کردم. ببینم این همون پسره نیست که همه‌ش پشت تلفن باهاش دل میدی و قلوه می‌گیری.

آمدم حاشا کنم که تیر خلاص را شلیک کرد.

- اون روز هم به بهونه‌ی اون دختر عموی مارمولکت رفتین پیش همین پسره، نه؟!

لال‌مانی گرفتم. در حالی که خیس عرق شده بودم، مغزم به سرعت نور در حال تجزیه و تحلیل بود.

یعنی از کجا فهمیده بود؟ حتماً ارغوان نامرد بند را آب داده است.

romangram.com | @romangram_com