#چشمان_نفرین_شده_پارت_175
چپ چپ نگاهم کرد.
- زودتر بیا داریم میریم خونه.
بیاعتنا از کنار آن پسر پررو گذشتم و دنبال مادرم راه افتادم.
تا خانه هیچکدام یک کلمه هم حرف نزدیم. سیاوش که انگار بعد از رفتن ما آمده بود، روی کاناپه ولو شده بود و به تلویزیون زل زده بود. توی تلویزیون یک سری دختر و پسر با قیافههای عجیب غریب بالا و پایین میپریدند و به زبانی که نمیدانم مال کجا بود چیزهایی میخواندند.
روی مبلی دور از سیاوش نشستم و با کنجکاوی به آنها نگاه کردم.
- این پسره کی بود؟
مامان با قیافهای که انگار برای گفتن این حرف مدتها صبر کرده و بالاخره مچ مرا گرفته به من چشمغره میرفت.
با تعجب گفتم:
- کدوم پسره؟
مامان با لحنی که میگفت خودتی ، گفت:
- همون پسره که تو پارک داشتی باهاش حرف میزدی!
romangram.com | @romangram_com