#چشمان_نفرین_شده_پارت_170
- تو معلوم هست این همه مدت کدوم گوری بودی؟! نمیتونستی کار این دختره رو زودتر تموم کنی بیای جلوی این مادر فولادزره پشتِ مادرت دربیای؟!
آرامش خانه تا فردا صبح همچنان ادامه داشت. هیچ کس هیچ حرفی نمیزد؛ البته پیش از آن هم زیاد با هم حرف نمیزدیم؛ ولی نه تا این حد سکوت. بالاخره موقع خداحافظی عمه زرین به پدرم گفت:
- داداش بیزحمت زودتر بیا تا کار خونه رو تموم کنیم.
ارغوان با شنیدن این جمله با نگرانی به من نگاه کرد. من هم سرم را برایش تکان دادم تا خیالش را راحت کنم.
البته خودم زیاد مطمئن نبودم؛ ولی میدانستم پدرم اینقدر بیخیال است که "زود میایم"؛ یعنی رفت تا آخر بهار. به احتمال زیاد تا آن موقع هم مشتری میپرید و احتیاجی به نقشهی من نبود.
***
لم دادم و به درخت تکیه کردم. کلاه سفید لبهدار را تا جایی نزدیکی چشمهایم پایین کشیدم؛ ولی هنوز هم میتوانستم آن چهار نفر را ببینم.
هر چهار پسر روبروی هم نشسته بودند و طوری به هم نگاه میکردند که انگار دشمن قسم خوردهشان را دیدهاند. بعد از چند دقیقه سبک سنگین کردن بالاخره پسر روبرویی که صورت سیاه سوخته و دماغ درازی داشت، تک آسش را رو کرد و لب و لوچهی بقیه آویزان شد.
پسر سیاه سوخته دوباره شروع به برزدن کارتها کرد.
همینطور که آن پسر کارتها را بر میزد، یاد قولم به ارغوان افتادم. در چند روزِ گذشته مدام به این قضیه فکر میکردم. نمیدانستم اگر بابا بخواهد برای فروختن خانه برود باید چه کار کنم!
نگاهم به بابا افتاد که کلاه حصیریاش را روی صورتش گذاشته بود و میان ظرف پوستهای تخمه و فلاکس چای به خواب رفته بود. مامان هم چند قدم آن طرفتر در حال صحبت با تلفن بود. از بعد از رفتن عمه اینها بینشان شکرآب شده.
romangram.com | @romangram_com