#چشمان_نفرین_شده_پارت_169


تحت تأثیر اتفاقات امروز از جمله جدا شدن از مهرداد، با صداقت گفتم:

- هنوز نقشه‌ی خاصی ندارم؛ ولی نگران نباش خودم درستش می‌کنم.

نگاه خیره ارغوان را که دیدم، با لحن اطمینان بخشی ادامه دادم:

- به من اطمینان کن، من سر قولم می‌مونم. همین‌طور که من به قول تو اعتماد کردم که از جریان امروز به کسی چیزی نمیگی.

ارغوان لبخند زد و گفت:

- حالا خودت می‌بینی که من رازدار خوبی‌ام.

- امیدوارم.

برخلاف تصورم توی خانه آرامش برقرار بود. با این وجود، همه با بی‌تفاوتی آشکاری با ما برخورد کردند.

آخر شب وقتی رفتم به طرف آشپزخانه تا آب بخورم صدای غرغر مامان را شنیدم که با خودش حرف می‌زد.

- انگار از دماغ فیل افتاده! من این رو نمی‌خورم، این‌جا فلانه، اون‌جا بهمانه. پدرم رو درآورد. اون یکی هم انگار ارث باباش رو از من طلبکاره، شعور هم خوب چیزیه! خجالت نمی‌کشه هر چی به دهنش میاد میگه ...

تا چشمش به من افتاد توپید.

romangram.com | @romangram_com