#چشمان_نفرین_شده_پارت_168
- ترس؟! نگاهش کن چهقدر آقاست. آخه کجاش ترسناکه؟! مثل اینکه تو خیالاتی هم هستی و ما خبر نداشتیم.
مهرداد به ما رسید و ارغوان دیگر چیزی نگفت.
هر چه اصرار کردم مهرداد راضی نشد پول ناهار یا تاکسی یا بقیه چیزها را حساب کنم. به او گفتم که خیلی از دستش ناراحت شدم که نگذاشته از مهمانانم پذیرایی کنم؛ ولی ته دلم خوشحال بودم که او اینطور هوای مرا دارد.
مهرداد دقیقاً همانی بود که توی همهی زندگیام کم داشتم؛ یک پشتوانهی محکم !
توی راه آهن اصلا دلم نمیآمد از او جدا شوم. ارغوان توی تاکسی منتظرم بود.
مهرداد لحظهی آخر توی چشمهایم نگاه کرد و گفت:
- امروز خیلی خوش گذشت کالی. باید خاطرات امروز رو تو ذهنم نگه دارم تا باهاشون تا آخر تعطیلات بدون تو سر کنم.
با لحن امیدواری گفتم:
- فقط چند روز دیگه تا آخر تعطیلات مونده. زود همدیگه رو میبینیم.
توی ماشین افکار درهم برهمی توی سرم وول میخوردند که ارغوان یورتمه رفت وسطشان.
- نقشهات برای نگه داشتن خونهی آقاجون چیه؟
romangram.com | @romangram_com