#چشمان_نفرین_شده_پارت_171


تقریباً تمام سیزده بدر‌های ما همین‌قدر کسل کننده است. همیشه فقط خودمان هستیم؛ چون فامیلی که به آن صورت این‌جا نداریم، در مورد دوست و آشنا هم که مامان دوست ندارد با دوست‌های بابا بیرون برویم و بابا هم دوست ندارد با دوست‌های مامان بیرون برویم.

البته این‌ها بهانه‌شان است تا غرورشان را حفظ کنند؛ چرا که در اصل این خود باباست که دوست ندارد ما را به دوستانش نشان دهد؛ چون می‌ترسد مامان هی به او دستور بدهد و آبروی چندین و چندساله‌اش را جلوی دوستانش ببرد.

از آن طرف مامان هم از بی‌خیالی و لاقیدی بابا جلوی دوست‌هایش خجالت می‌کشد.

خلاصه خودمانیم و خودمان، تازه چندسالی است سیاوش هم دیگر با ما نمی‌آید؛ مثل امسال که هنوز پیدایش نیست. البته من هم بیشتروقت‌ها بیرون نمی‌آیم ولی امسال برای این‌که حواسم را از دلتنگی مهرداد پرت کنم، آمدم.

نمی‌دانم با این وضع چرا مادرم این‌قدر اصرار دارد حتماً برای در کردن نحسی بیرون برویم، ولو برای چند ساعت بعد از ظهر باشد.

پسری که سمت چپ نشسته بود، یک‌دفعه تمام کارت‌هایش را وسط ریخت و غرید:

- اَه، برو گمشو آرمین! تو همه‌ش تقلب می‌کنی، من دیگه نیستم.

پسر سیاه سوخته که آرمین صدایش زد، اخم کرد و گفت:

- جر نزن بینیم بابا، یه دست دیگه که ما بازی رو بردیم می‌تونی بری گورت رو گم کنی.

صدای گوشی حواسم را از بازی آن‌ها پرت کرد. از جایم بلند شدم و کمی دورتر تلفن مهرداد را جواب دادم.

- سلام خانمی، چه‌طوری؟ ما رو نمی‌بینی خوش می‌گذره؟

romangram.com | @romangram_com