#چشمان_آتش_کشیده_پارت_388
پيتر ميزو دور زد و بالاش جا گرفت ماري مشغول چيدن ميز بود. دانکن
از روي مبل بلند شد و با نگاهي به يوهان پشت ميز نشست. يوهان نفسش رو عصبي رها کرد و صندلي کناريم نشست.
- چرا بهم نگفتي؟
_ چي رو بايد ميگفتم؟
- اينکه حالت بده.
چشمام رو تو حدقه چرخ دادم و گفتم :
_من خوبم يه سرماخوردگي سادهاس.
هرچند خودمم اين رو قبول نداشتم، يوهان چشماش رو به ظرفش دوخت و مشغول خوردن شد. قاشقم رو با بيحالي برداشتم و به سوپ زدم. وقتي مزهاش کردم صورتم توهم رفت، لعنتي چه مزهي مزخرفي داشت. به زور يه قاشق ديگهام خوردم و کشيدم کنار.
- بشين بخور
_ نميتونم، بدمزهاس.
romangram.com | @romangram_com