#چشمان_آتش_کشیده_پارت_387
- بهتره چيزي بخوري.
با رخوت بلند شدم و نگاهي به اطراف انداختم، دوباره تو تخت بودم و دوباره توي اتاق خودم. سرم رو براي پيتر تکون دادم، که بيرون رفت و تنهام گذاشت. با کنار زدن پتو پايين اومدم. کمي آب به دست و صورتم زدم، که حسِ بيحاليم از بين بره. صورتم رنگ پريده بود و بيش از حد سفيد. احتمالا مريض شدم. يک هفته از اون شب ميگذشت و من هر روز بدتر ميشدم. دهنم مزهي تلخي ميداد و نسبت به غذا کاملا بيميل بودم، ولي کي اهميت ميداد ؟ لباسام رو عوض کردم و به کمک نردهها پايين رفتم. ساعت يک ظهر بود؛ با رسيدن به ميز ناهار خوري يوهان و دانکن رو ديدم. نسبت به من خيلي بهتر بودن. زخماي دانکن کمرنگ شده بود و ديگه ردي تو صورتش نداشت. و يوهان سرحال به نظر ميرسيد، لبامو وادار کردم تکون بخورن تا بتونم لبخند بزنم. يوهان با سرعت خودش رو بهم رسوند. چهرهاش نگراني رو فرياد ميزد.
- چي شده؟
_ چيزي نيست، فکر کنم مريض شدم.
به نظر نمياومد صدام رو شنيده باشه چون درحال بررسي صورتم بود.
_ هي چيزي نيست آروم باش.
- يه نگاه به خودت کردي؟
به سختي کنارش زدم و به طرف ميز رفتم. سري براي دانکن تکون دادم، که اونم با حالت شوکه نگام کرد.
- تو اين هفته چي خوردي؟
سعي کردم بدنم رو با حفظ غرور روي صندلي بذارم.
- هيچي
romangram.com | @romangram_com