#چشمان_آتش_کشیده_پارت_386
ناباور به دانکن که لنگان کنارم اومد، نگاه کردم. صورتش درد داشت ولي نميدونستم اين درد به خاطر رايانِ يا دردِ زخماش، يکي تو ناخودآگام گزينهي دوم رو انتخاب کرد، هرچند دردناک بود ولي درست به نظر ميرسيد. روي برفا کنارش جا گرفتم.
دانکن، يوهان و پيتر ترجيح دادن پشت سرم بايستن. دودل دستم رو روي گونهي سفيدش کشيدم. آهسته و نوازش گونه بالا پايين کردم. به اميدِ لرزيدن پلکاش، به اميد حرکتِ سايهي مژههايي که روي گونهاش افتاده بود؛ به اميد باز کردن چشماش، ولي هيچ کدوم از اميدام به حقيقت تبديل نشد و همگي نا اميد شدن. اي کاش رايان زنده ميموند. قطرهي اشکي از گوشهي چشمم غلتيد و گوشهي لبش افتاد و به خوناي خشک شده پيوست. براي بار آخر گونهاش رو نوازش کردم و ايستادم. يوهان آروم حرکت کرد و خودش رو بهم رسوند، دستاش رو دورم حلقه کرد و به خودش فشردتم. و همين بهانهاي شد براي ريختن باقي اشکام. صورتم رو تو شونهاش پنهان کردم و اجازه دادم اشکاي بيشتري بدرقهي رايان بشه.
- بايد بريم.
با سستي سرم رو بالا آوردم. يوهان لبخند کمرنگي بهم زد، سرم رو در جوابش تکون دادم و به نرمي از آغوشش بيرون اومدم.
يوهان و پيتر برفاي اطراف رو جمع کردن و کنار رايان گذاشتن. مقداري از برفارو اطراف رايان پخش کردن و مقدارِ ديگهاش هم روش گذاشتن با قرار گرفتن هر تيکه برف روي بدنش، از ديدم محو ميشد. و آخرين برف روي صورتش قرار گرفت، تپهاي از برفاي سفيد رو به روم بود که حالا نقشِ قبر رايان رو ايفا ميکرد. قبرِ سفيدي که آرامگاه ابدي براي رايان بود؛ زندگي خون آشامي رايان از يک جنگل شروع شده بود و تو جنگل سيترسون هم به پايان رسيد. با حلقه شدن دست يوهان دور کمرم از آرامگاه رايان فاصله گرفتم، سرم رو روي شونهاش گذاشتمو قدم زنان ازش دور شدم.
نميدونم چه مدت گذشت، که به ماشين رسيديم. همونطور با چراغاي روشن رها شده، مونده بود پيتر پشت فرمون نشست و دانکن هم جلو. به کمک يوهان صندلي پشتي جا گرفتم. با حرکت ماشين چشمام رو بستم و اجازه دادم تاريکي و دنياي خواب احاطهام کنه.
- آنيدا عزيزم.
چشمام رو بدون اينکه مايل باشم، باز کردم. صورت پيتر رو به روم بود.
romangram.com | @romangram_com