#چشمان_آتش_کشیده_پارت_385
_ و همينطورم باعث زنده بودن من، خواهش ميکنم يوهان.
اخم تو پيشونيش ريخت و چشماي سياهش درخشيد و با مکثي بالاخره رايان رو بلند کرد و پشتش انداخت.
- بهتره زودتر بريم بيرون تا اينجا به جهنم تبديل نشده.
پيتر و دانکن جلوتر از يوهان حرکت کردن. راهروي تاريک براي بار دوم تو ديدم قرار گرفت، ولي ديگه به اندارهي اول ازش نميترسيدم. وقتي به پلهها رسيديم؛ يوهان از شونهاش به ديوار تکيه داد. کمي نفس نفس ميزد.
- بيرون آفتاب،ِ نميتونيم همينطوري بريم.
- ملافهها رو بردار.
پيتر با سرعت به طرف تختاي بيمارستان رفت و ملافهها رو برداشت. يکي روي خودش انداخت و دو تا رو روي رايان و جوري تنظيمش کرد، که بدن يوهان رو هم بگيره. پيتر اول از همه بالا رفت. دانکن کنارِ يوهان ايستاد و رايانو از پشت گرفت و کمک کرد. هردو باهم از پلهها بالا رفتن پشت سرشون با احتياط درحالي که يه دستم به ديوار بود، حرکت کردم. باورم نميشه همهچي تموم شده.
دوتا پله بالا رفتم، که صداي جيغ گوش خراشي تو فضا پخش شد. موحش به عقب نگاه کردم. الکساندرا توي اتاق درحالي که شعلههاي آتيش احاطهاش کرده بودن، روي زمين تکون ميخورد. جيغ گوش خراشش موهاي تنم رو سيخ کرد. ولي با تمام اينا دلم براش نسوخت. سرم رو چرخوندم و سريع از پلهها بالا رفتم. نوري که از درِ باز شده، رو پلهها افتاده بود اميدِ خلاصي رو بهم داد. با برخورد هواي سرد چشمام رو بستم و لبخند زدم. تموم شد بالاخره تموم شد . پيتر در رو بست و قفلشو انداخت. يوهان به کمک دانکن، رايانو جايي که سايه بود رو زمين گذاشت. هنوز چشماش بسته بود. به پيراهن غرق در خونش نگاه کردم، قفسهي سينهاش تکون نميخورد. نگران رو به يوهان گفتم:
_چرا نفس نميکشه؟
سرش رو پايين انداخت و ابروهاش بيشتر توهم رفت.
- متأسفم آنيدا.
romangram.com | @romangram_com