#چشمان_آتش_کشیده_پارت_384


- بر.و.. اگه..کت..اب.. دستش.. بيفته.. مي..کشتت.. فرار..کن

نور خورشيد روي صورتم افتاد و آهسته به طرف پايين مي‌رفت. بايد رايان ر‌و از اينجا ببرم وگرنه مي‌سوزه.

- بلند شو آنيدا بايد بريم.

به پيتر نگاه کردم، کنارِ يوهان و دانکن ايستاده بود و نگران نگام مي‌کرد. نفسم‌ رو به سختي رها کردم.

- برو..آنيدا

چشماش‌ کاملا سفيد شده بود. با دستش‌ دوباره هلم داد، که فقط به عقب متمايل شدم. گلوم از بغض لرزيد.

- آنيدا عجله کن.

دست يوهان دور کمرم حلقه شد و سعي کرد بلندم کنه، ولي من به طرف رايان رفتم. نمي‌خواستم بسوزه. اين بدترين حالت يراي اون بود قبل اينکه نور تو صورتش بيفته دستاش ر‌و گرفتم و به زحمت کشيدم سمت خودم. کمي جابه‌جا شد، ولي کافي نبود و از طرفي به تنهايي زورم نمي‌رسيد. يوهان نفس تندي کنارِ گوشم کشيد و کمکم ‌کرد.

_ بايد ببريمش بيرون.

- ولي اون باعث تموم اين بدبختي هاست.


romangram.com | @romangram_com