#چشمان_آتش_کشیده_پارت_383
- آ..آن..يدا
به سختي حرف زد. عضلات گردن و بدنش زير دستم منقبض شد. سرم رو نزديکش بردم؛ رگههاي سرخ چشماش يکي يکي ناپديد ميشد و بهجاش رگههاي سفيدي ظاهر ميشدن. وحشت زده به هردو چشمش نگاه کردم، چه اتفاقي داره ميفته!؟
_ رايان چشمات!
- گو..ش کن.. بايد زود..تر ..از اي..نجا..بريد..
_ نه من تو رو اينجا ول نميکنم.
دستش رو به کندي بالا آورد و پيراهنمو تو مشت گرفت. سعي کرد به عقب هلم بده، دستم رو روي مشتش گذاشتم و گفتم :
_ چيکار ميکني؟
- فرا..ر..کن، قبل اينکه..هوبرد.. برگرده..
ابروهام به هم نزديک شد. سرم رو بالا آوردم و اطراف رو نگاه کردم. بعد از اينکه هوبرد خنجرو تو سينهي رايان فرو کرد، ديگه نديدمش. کنارِ در، چند قطره خون روي زمين بود و گچِ ديوار به خاطر ضرب ديدگي فرو زفته بود. يعني فرار کرده؟
_ ولي اون که اينجا نيست!
چشماش رو بست و فشرد. لباش کمي از هم باز شد.
romangram.com | @romangram_com