#چشمان_آتش_کشیده_پارت_382
دست رايان که روي زمين بود، مشت شد. مضطرب از حرفاي الکساندرا سعي کردم رايان رو بگيرم.
- خيلي بدبختي؛ اون تو رو انتخاب نکرد به جات همزادتو خواست هنوزم ميخواد، خوب نگاه کن اون براي نجات يوهان تا اينجا اومده نه براي کمک به تو. نه به خاطر تو، هيچ وقت مهم نبودي.
_ اون ميخواد عصبيت کنه. گوش..
قبل اينکه جملم تموم بشه، رايان خرناسهي بلندي کشيد و به طرف الکساندرا جهش کرد. با تمام قدرتي که براش مونده بود گردن الکساندرا رو با نيشاي بلندش گاز گرفت. شوکه به رو به روم نگاه کردم. فرياد الکساندرا موهاي تنم رو سيخ کرد ولي به محض تابيدن اشعههاي نور، از بالاي سر اونا لحظهاي مات زده شدم. اوه نورِ خورشيدِ! سرم رو برگردوندم عقب اشعهي نور دقيقا کنارِ سر يوهان روي ديوار افتاده بود، لعنتي اون نور يوهان رو ميسوزونه. مضطرب نگام رو بين رايان و يوهان چرخوندم. رايان ضعيفتر شده بود، اشعهي نور هر لحظه بزرگتر ميشد. خدايا چيکار کنم؟ صداي حرکت صندلي يوهان تو فضا پخش شد. آشفته از روي زمين بلند شدم و به طرف يوهان رفتم. جلوي نور ايستادم و سعي کردم طناباي محکي که به دستا و پاهاش بسته شده بود، باز کنم.
- آنيدا.
به چشماش نگاه کردم. مشکي رنگ بود.
- چيزي که ديدي حقيقت نداشت. من هيچ حسي به اون ندارم، حرفم رو باور کن.
چشماش درخشيد؛ خواستم حرف بزنم که فرياد رايان تو گوشم پيچيد.
الکساندرا با سري که نصفه نيمه به گردنش وصل بود تو چشمام زل زد چهرهام از ديدن اين صحنه منزجر شد و تو هم رفت. رايان خرناسهاي کشيد و الکساندرا رو به عقب پرت کرد که با قدرت به ديوار کوبيده شد، ولي هنوزم زنده بود لعنتي اين ديگه چه موجوديه!؟ پوزخندي زد که با سرِ نيمه آويزونش خيلي وحشتناک بود. رايان با بيحالي به پشت، روي زمين افتاد. سريع گرهي طنابي که دست يوهانو به صندلي وصل کرده بود، باز کردم. يوهان خم شد تا نور بهش برخورد نکنه و تو همون حالت هم طنابِ پاش رو باز کرد. بي توجه به جسم نيمه زندهي الکساندرا سريع کنارِ رايان، روي زانوم نشستم. سرش رو آهسته بلند کردم که سرفهي خشداري کرد و باعث شد خونِ بيشتري به خوناي خشک شدهي روي چونهاش اضافه بشه. خوني که برخلاف قبليا سياه رنگ بود.
romangram.com | @romangram_com