#چشمان_آتش_کشیده_پارت_381
- اگه بميري، يه خون آشام مي شي.
خوناي بيشتري از چونهاش پايين ريخت.
_ چطور تونستي؟
چشماش رو با درد بست.
- نميخواستم از دستت بدم.
دستش رو عقب برد و به طرف پايين خم شد. عُق بلندي زد که لختههاي خون ريخت زمين، قلبم از درد فشرده شد.
_ رايان.
- تو از همون اولم احمق بودي.
به الکساندرا که به سختي به ديوار تکيه داد نگاه کردم. رو لباش پوزخند بود و با نفرت حرف ميزد رايان دوباره خون بالا آورد.
- فکر ميکردي عاشقت مي شه، ولي ديدي که نشد.
romangram.com | @romangram_com