#چشمان_آتش_کشیده_پارت_379
_چه بلايي سر من مياد؟
- فکر ميکنم جوابش رو ميدوني.
به چشماش نگاه کردم. چيزي که ميدونستم اين بود، اون قراره من رو تبديل کنه و اين خلاف نقشهاي بود که رايان داشت.
_ اون کتاب...
- نه آنـيـدا!
شوکه به رايان که با سرعت از روي صندلي بلند شد ، نگاه کردم. همه چي برام صحنه آهسته شد. رايان خودش رو به الکساندرا رسوند و به زمين پرتش کرد. هوبرد سعي کرد رايانو متوقف کنه، ولي اون .. انگار زده بود به سيم آخر. فرياد الکساندرا گوشمو پُر کرد؛ با قدرت به ديوار کوبيده شد. رايان چرخ زد و با يک دست گردن هوبردو گرفت و از روي زمين بلندش کرد. ولي هوبرد بلافاصله خنجري رو از جيب کتش درآورد و محکم به سينهي رايان زد. وحشت زده به رايان که صورتش از درد جمع شد، نگاه کردم. هوبرد رو به عقب پرت کرد و رو زمين افتاد. اوه خدايا، به سختي پاهام رو تکون دادم و به طرفش رفتم. کنارش نشستم که سرش رو بالا گرفت. تو اون موقعيت فقط اون رو ميديدم.
- فرار کن آنيدا
بازوش رو گرفتم، که رد قرمزي از کنارِ لبش به پايين حرکت کرد.
_تو .. بايد بري بيمارستان!
زهرخندي زد و دستم رو گرفت
romangram.com | @romangram_com