#چشمان_آتش_کشیده_پارت_378


بهمن نااميدي تو تنم ريخت . سرماش از نوک پام شروع به حرکت کرد و تو جايي به اسم قلب خنجراي يخيش‌و فرو برد. پمپاژ خون کم شد، سلولام از درد کمبود اکسيژن فرياد کشيدن. سرما پيشروي کرد. پوست گردنم سرديش ر‌و لمس کرد و منقبض شد. رگ‌هاي بدنم براي ذره‌اي گرما بهم ملتمس شدن، اشک چشم خشک شد. گوشه‌‌ي چشمم تگرگي از قطره‌ي منجمد شده‌ي بي رنگ به پايين لغزيد. بخارِ سردي از دهنم بيرون اومد؛ تمام دنيا در ظرف يک ثانيه برام سفيد شد، ولي نه سفيديه خوشبختي سفيدي از جنس خنجرِ تيزِ يخ. با درد چشمام‌ رو به زمين دوختم. ديگه چيزي برام اهميت نداشت. نه اون کتاب، نه خودم، نه آدماي ديگه. وقتي قلب بميره احساس هم خاموش مي شه، خاموشي احساس مرگ روح ر‌و مياره و مرگ روح يعني حال الان من.

سرم‌ رو با بي‌تفاوتي بالا آوردم. نگاه دانکن آشفته بود و نگاه رايان نگران، پيتر غمگين نگام مي‌کرد. بدون نگاهي به يوهان، به الکساندرا چشم دوختم. چشماي سرخش لحظه‌اي اين فکرو به ذهنم آورد که اگه منم خون آشام بشم چهره و چشمام مثل اون مي شه؟ از يوهان فاصله گرفت و به هوبرد اشاره زد. بعد چند دقيقه دست و پام باز شد. با اقتداري که فقط خودم از سُستيش باخبر بودم صاف ايستادم.

- نه آنيدا، اينکارو نکن.

- آنيدا.

صداي آشفته‌ي رايان کمي مُرَددم کرد، ولي ديگه چي اهميت داشت؟ من يک دقيقه‌ي پيش روحم ر‌و از دست دادم.

_ چه بلايي سَرِ اونا مياد؟

الکساندرا بهم نزديک شد و جلوم ايستاد.

- به زندگيشون ادامه مي دن.

- لعتتي آنيدا بس کن.

صداي يوهان واقعا بلند بود، لبام‌و بي‌توجه بهش تکون دادم :


romangram.com | @romangram_com