#چشمان_آتش_کشیده_پارت_377

لکنتي که از تعجب تو جملم بود، عصبيم مي‌کرد ولي حالت صورت اون نشون مي‌داد از اين وضعيت خيلي خوشحاله.

- اوه آروم باش عزيزم فکر مي‌کردم با ديدن رايان اين مسئله برات عادي باشه.

ابروهام بهم نزديک شد و نگام به سمت رايان چرخيد. چشماي سرخش عصبي بود.

- به هر حال

شروع به قدم زدن، کرد و وقتي به يوهان نزديک شد ادامه داد :

_بهتره ديگه وقت تلف نکنيم. اون کتاب کجاست؟

دستش ر‌و دور صندلي يوهان گذاشت و خم شد پايين. موهاي يک‌دست مشکيش از روي شونه‌اش سُر خورد و کنارِ گردن يوهان متوقف شد، قلبم لرزيد. نگاه ناباورم به چشماي يوهان دوخته شد. اين حرکت چه معني مي‌داد!؟ اون که.. اون که من ر‌و فراموش نکرده!؟



يوهان چشماش ر‌و بست. الکساندرا لب‌هاش‌ رو کش داد و لبخندي زد، مبهوت و شوکه لبام لرزيد.

_ يو..يوهان!

- کتاب کجاست آنيدا؟

romangram.com | @romangram_com