#چشمان_آتش_کشیده_پارت_376
_ کي اونجاست؟
صداي پوزخند هوبرد، از پشت سرم خشمم رو بيشتر کرد.
لعنتي اگه دستم باز بود ميدونستم چيکار کنم، اول از همه يه مشت محکم به هوبرد ميزدم. شايدم يه لگد بين باهاش. نفسم رو بيطاقت رها کردم، که سايهي کنارِ صندلي يوهان تکون خورد. اول يک پاي کشيده و سفيد تو نور قرار گرفت شيو شده و خوش تراش که متعلق به يک زن بود. بعد از لحظهاي کوتاه، پاي ديگهاش هم تو نور گذاشت. دامن مشکي کوتاهش سفيدي پاش رو بيشتر نشون ميداد. وقتي بال اتنهاش هم تو نور قرار گرفت با بي صبري تقلا کردم. لعنتي چرا يک دفعه نمياد تو نور تا چهرهاشو کامل ببينم؟ دندونام رو بهم فشردم که، نفسم حبس شد. حاضرم قسم بخورم حرکت خون تو تنم متوقف شد. لبخندي که رو لباش بود، حالمو بد کرد. به طور احمقانهاي آرزو کردم اون يه آيينه متحرک باشه. وقتي جلوم ايستاد لبخندش رو وسعت داد.
- خوشحالم ميبينمت آنيدا!
من : تو کي هستي؟
سرش رو بالا گرفت. نگاهش غرور رو فرياد ميزد.
- من الکساندرام.
اسم الکس تو ذهنم پخش شد. يعني الکس مخفف الکساندراست؟ فکر ميکردم الکس مرده!
_ تو چهرهات، چهرهي من...
romangram.com | @romangram_com