#چشمان_آتش_کشیده_پارت_375
صداي دادش تو گوشم خيلي بلند بود و وحشتم رو بيشتر کرد.
- اوه هوبرد، رفتارت اصلا مناسب يه خانوم نيست.
جوي که يکباره تو فضا حاکم شد با اينکه نميديدم کاملا محسوس بود صداي قدمايي که پخش ميشد، احساس بدي بهم منتقل ميکرد. نفساي کوتاه و تندي کشيدم. اوه خدايا انگار خودِ شيطون داره بهم نزديک مي شه.
- لعنتي، چطور ممکنه؟
صداي دانکن با دردي که داشت مبهوت کننده بود.
قدما بهم نزديک و در آخر رو به روم متوقف شد.
- چشماش رو به حالت عادي برگردون.
يه مرتبه درد خفيفي تو گيجگاهم پيچيد و ديواراي سفيد، سياه شدن. چشمام رو محکم بهم فشردم تا از درد کم بشه با تموم شدن درد چشمام رو با مکث باز کردم. همه چي تار بود و تصاوير گنگي از يه اتاق مشکي و سفيد ميديدم. ولي بعد از چند دقيقه بالاخره ديدم واضح شد؛ سرم رو آهسته بالا آوردم. اون مردِ وحشتناک جلوم بود. دانکن اسمش رو گفت هوبرد. چشماي سرخ رنگش تو جاي تاريکي که ايستاده بود برق ميزد. قلبم از ترس تند تند زد، سرم رو به طرف چپ برگردوندم . پيتر و رايان رو صندلي هاي آهني بسته شده بودن. گوشهي لب رايان ردِ خوني برق ميزد، ولي جاي زخمي نبود. کنارِ رايان، دانکن با چشماي کبود و زخمي روي چونهاش بسته به صندلي با بي حالي نگام ميکرد. ديدنش قلبم رو فشرده کرد. عوضياي بي رحم، لحظهاي چشمام رو بستم و باز کردم. نگاهِ نگران و آشفتهي يوهان تو ديدم قرار گرفت . لب زد :
_ آنيدا.
سر و صورتش سالم بود. لبخندي با بغض بهش زدم؛ که سايهاي با سرعت حرکت کرد و کنارِ صندلي يوهان قرار گرفت. ابروهام به هم نزديک شد. خندهي بلندي تو فضا پيچيد که موهاي تنمو سيخ کرد. مثل هموني بود که پشت اون اتاق شنيدم قبل اينکه همه جا سياه بشه. دندونامو از خشم به هم فشردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com