#چشمان_آتش_کشیده_پارت_374


- لعنتي بهش نزديک نشو.

جمله‌ي يوهان تو فريادي که دانکن کشيد محو شد. اوه خدايا اونجا چه خبره!؟ سرم ر‌و مدام به طرف فريادايي که از اطراف مي‌اومد مي‌چرخوندم. با داد بلندي که يوهان کشيد، که بي شک از سَرِ درد بود دلم به‌هم پيچيد.

_ بسه تمومش کن، لعنتي کاريشون نداشته باش.

قبل اينکه جملم تموم بشه بادي تو صورتم برخورد کرد که باعث شد تو خودم جمع بشم.

آه و ناله‌ي يوهان‌، دانکن و رايان تو گوشم مي‌پيچيد.

- حالا مي‌گي کتاب کجاست يا نه؟

لبام لرزيد و اشکِ سمجي از گوشه‌ي چشمم بيرون افتاد. خدايا چي‌کار کنم؟



اگه کتاب ر‌و بدم مثل اين مي‌مونه که آدما را دو دستي تقديم خون آشاما کردم و اگه هم ندم اون لعنتي کسايي که برام عزيزه رو مي‌کشه.

- زود باش جواب بده.


romangram.com | @romangram_com