#چشمان_آتش_کشیده_پارت_373
- دست کثيفت رو بکش عقب.
فشار روي موهام کمتر شد ولي گلوم از بغض درد ميکرد، صداي برخورد نفساي سردش به لالهي گوشم تنم رو لرزوند.
- ميخواي دوباره ببيني؟
_آ..آره
- خيلي خوبه؛ پس حالا بگو اون کتاب کجاست؟
لعنتي نميتونم کتاب رو بهش بدم. موهام به عقب کشيده شد. سرمو که بالا رفته بود به طرف راست که صداش مياومد، چرخوندم. سعي کردم صدام نلرزه ولي با وجود اون بغض، سخت بود.
_هيچ وقت دستت به کتاب نميرسه عوضي.
نفس تندي تو صورتم خورد و موهام با شدت به عقب کشيده شد، خرناسهي بلندي کشيد که وحشت کردم.
- انتخاب اشتباهي بود.
موهام رو رها کرد. با حس کنار رفتن وزنش نفسِ آسودهاي رها کردم؛ اما صداي همهمهي يوهان و رايان با فرياد پيتر و دانکن گيجم کرد.
romangram.com | @romangram_com