#چشمان_آتش_کشیده_پارت_372


_‌ درباره‌ي کي حرف مي‌زنين؟ يوهان اون کيه؟

- اون منم.



سکوتي که يکباره تو فضا غالب شد، حس ترس‌ رو تو دلم انداخت. صداي قدمايي از پشت سر بهم نزديک شد سرم ر‌و ناخودآگاه به طرف راست مايل کردم.

- چه قدر از اينکه همتون اينجا جمع‌ايد خوشحالم.

- عوضي باهاش چي‌کار کردي؟ چرا نمي‌بينه؟

قدما شروع به حرکت کردن دورم کرد، نفسم‌ تند شده بود.

- يه‌ دست‌کاري کوچلو رو چشماش آروم باش فعلا کور نشده.

صداي تکون خوردن چيزي از رو به رو باعث شد سرم ر‌و بالا بگيرم، اما با حس کشيدگي موهام به سمت عقب از درد ناله کردم.

- ولش کن لعنتي


romangram.com | @romangram_com