#چشمان_آتش_کشیده_پارت_367

_اون پايينِ، بايد بري داخل.

به دو نگهباني که پالتوهاي بلند و مشکي داشتن، نگاه کردم. با وجود اونا چطور برم تو؟ حتي از اين فاصله وحشي و خطرناک بودنشون معلوم بود.

_ اما اونجا که نگهبان داره!

ابروهاش‌و بهم نزديک کرد و گفت :

_ مي‌تونم حواسشون‌و پرت کنم. اين تنها کاريه که از دستم بر مياد. بقيه‌اش با خودتِ

نگاهي به ساعت مچيم که عدد يازده رو نشون مي‌داد، انداختم. بايد عجله مي‌کردم؛ کمي لبِ پايينم‌ رو جويدم و آخر سر با تکون دادن سرم موافقتم‌ رو اعلام کردم. نفس عميقي کشيد و خواست بره که گفتم :

_‌ اسمت چيه؟

- هري

_ موفق باشي هري.

لبخندي بهم زد و با باز و بسته کردن چشماش، پيراهنش ر‌و تو يک حرکت در آورد و کنارِ سنگي انداخت. و قبل اينکه بتونم تعجب کنم، گرگِ سفيدي جلوم بود. با چشماي عسلي با جهش کوتاهي به طرف پايين تپه پريد. کتاب‌ رو تو دستم محکم نگه داشتم و منتظر موندم. صداي زوزه‌ي هري مثل اکو پخش شد و بعد وقتي ديدمش که اون دو نگهبان با سرعت ماورائيشون، دنبالش مي‌کردن. آه اميدوارم بتونه فرار کنه. با احتياط نشستم و از سرازيري ليز خوردم پايين، قلبم تند مي‌تپيد و استرس باعث حالت تهوع‌ام شده بود. به کمک درخت تقريبا بزرگي متوقف شدم. کفِ دستم از سرما قرمز و خشک شده بود و با سرعتي که تنه‌ي درخت‌و گرفتم؛ کمي خراش برداشت. اما انقدري نبود که خون بياد، چشمام ر‌و با دقت دور و اطراف چرخوندم، هيچکي نبود. با حالت دو درحالي که سعي مي‌کردم صدايي توليد نشه، به طرف در رفتم يک درِ آهني که رنگِ سبزِ لجني داشت. دستگيره‌اش ر‌و با اميد به اينکه قفل نباشه، و بدون دونستن اينکه پشتش چي در انتظارمه پايين کشيدم با صداي تيکي باز شد هم خوشحال شدم هم مضطرب. راه پله‌ي تاريکي رو به روم بود که به پايين ختم مي‌شد ديواره‌هاي کناريش سيماني بودن و رنگِ مشکي روشون خورده بود. به تندي و محتاط درو بستم که همه جا تاريک شد. لعنتي من از تاريکي متنفرم، به سختي گوشيم‌ رو از جيب کاپشنم‌ در آوردم و نورش ر‌و روي پله‌ها انداختم. اين صحنه قبلا برام اتفاق افتاده بود تو خونه‌ي يوهان، تنها فرقش اين بود که اون موقع اون خون آشام خوبي بوده و الان طرف من يک خون آشام بد و خطرناکِ!

حدود ده تا پله پايين رفتم و بعد رسيدم به يک راهرو. لعنتي اينجا چرا انقدر تاريکِ؟ کفِ راهرو موزاييکاي سفيدي قرار داشت که از شدت کثيفي و لک، سياه شده بودن. کنار ديوارِ سرد به جلو حرکت کردم تو راهرو چند تا تخت بيمارستان بود، بدون اينکه کسي روشون خوابيده يا دراز کشيده باشه. يک لحظه فکرم رفت آدما رو اينجا مي‌بندن و آزمايشاتي روشون انجام مي دن. ولي اصلا منطقي نبود و فقط باعث شد بيشتر بترسم.

romangram.com | @romangram_com