#چشمان_آتش_کشیده_پارت_368
به رسيدن به انتهاي راهرو دوتا در ديدم يکي جلوم بود و اون يکي سمت راست، نفساي پي در پي کشيدم تا خونسردي و آرامشم رو بدست بيارم. خوب حالا اول کدوم رو برم؟ اگه گير بيفتم چي؟ مضطرب به کتاب نگاه کردم. بايد اون دوتاي ديگهام پيدا کنم وگرنه کتاب نابود نميشه، اگه گير بيفتم و اين کتاب دست الکس برسه! اوه کارم تمومه، نگاهي به جعبهي کمک اوليه که سمت چپ راهرو روي ديوار نصب بود انداختم. جلوش ايستادم و بدون توليد صدايي بازش کردم. خالي بود و جاي مناسبي براي پنهان کردن يک کتاب خدا کنه پيدا نکننش، کتاب رو با احتياط به صورت عمودي تو جعبه گذاشتم و قبل اومدن کسي درش رو بستم. با آسودگي نفسمو رها کردم. لااقل جاي کتاب امنه؛ کنارِ جعبه قفلِ کوچيکي هم بود ولي بدون کليد بين قفل و جعبه چشم چرخوندم. يهکم زياده روي به حساب نمياد؟ جهنم کار از محکم کاري عيب نميکنه، اگه هم خواستم کتاب رو دربيارم قفلو ميشکونم. با اين نتيجه گيري، سريع قفل رو جا زدم و بستمش. گوشيم ذو محکم تو دست چپم نگهداشتم و دري که سمت راستم بودو باز کردم يک اتاق اداري بود، به خاطر قفسههاي فلزي و ميزا فهميدم. با يک نگاه کلي به اتاق خواستم برم، که گفتم شايد جلداي ديگه کتاب داخل قفسهها باشه. در رو پشت سرم بستم و به طرف قفسهها رفتم. حدود پنجتا قفسه که سه رديف داشتن، دور تا دور اتاق بود. پوشههاي رنگيِ خاک گرفته تو هر رديف قرار داشت که نشون ميداد خيلي وقته کسي ازشون استفاده نکرده از اولين قفسه شروع به گشتن کردم. پوشهها رو با چشم از نظر گذروندم. آه هيچي نبود، فقط اسنادي که مربوط به شرکت ميناک ميشد. با نااميدي کنارِ آخرين قفسه ايستادم کلا خالي بود. پوفي از عصبانيت کشيدم که نگام به دو جعبهاي که بالاش بود افتاد. دستم رو دراز کردم، ولي بهشون نرسيد. چهار پايهي کوچيکي رو از کنارِ ميز برداشتم و جلوي قفسه گذاشتم. درحالي که يک دستم گوشي بود بالا رفتم. جعبهها بزرگ نبودن ولي به نظر ميرسيد سنگين باشن، با رسوندن انگشتم به لبهي يکيشون کشيدمش جلو. صداي حرکتش باعث شد چند ثانيه مکث کنم. سطح آلومينيوميش که روي فلز کشيده ميشد، صداي کمي بلندي توليد ميکرد. دوباره کشيدمش جلو و روي نوک پام بلند شدم تا جعبه رو بتونم بردارم. گوشي رو بالاي جعبه گذاشتم تا نيفته که نورش روي سقف افتاد و دايرهي زرد رنگي رو ساخت. جعبه رو به سختي پايين آوردم و روي ميز گذاشتم. اه لعنتي خيلي سنگين بود، گوشي رو دستم گرفتم و بالاخره بعد اين همه سختي بازش کردم. چندتا تيکه کاغذ که به نظر ميرسيد نامه باشه، رو بود. کاغذا رو برداشتم و کنار جعبه گذاشتم. زيرشون جعبههاي مربعي شکل مشکي بود، حدود سه تا بدون اينکه برشون دارم، اولي رو باز کردم. داخلش سنگاي دايرهاي شکل سرخ رنگ بود. دو جعبهي ديگهام نگاه کردم که داخل اونا هم سنگايي با رنگاي آبي و نارنجي بودش. اه الکي آوردمش پايين. خواستم برم سراغ اون يکي جعبه که يک لحظه نگام روي برآمدگي که گوشهي جعبه بود، افتاد. چشمام رو ريز کردم و با احتياط انگشتم رو زير برآمدگي فرو بُردم و به آرومي به طرف بالا آوردم
صداي تيکي داد. کف پوش قرمزو بلند کردم، که با ديدن اون کتاب نزديک بود از خوشحالي جيغ بکشم پس براي همين انقدر سنگين بود. گوشي رو کنار گذاشتم و جوري تنظيم کردمش که نور تو دستام بيفته. کتاب رو که مثل جلد اولي طرح مشکي و آتش داشت، باز کردم. با اوني که خونهي يوهان ديده بودم فرق داشت؛ احتمالا اين جلد سومه. صفحات اولش سفيد بودن اما وقتي به برگههاي آخر رسيدم، نوشتههاي سياهي رو ديدم جملاتش عجيب غريب بود و نميتونستم بخونم. به نظرم روسي بودن. خوب حالا بايد جلد دوم رو پيدا کنم، براي همين کتاب رو بستم و رو ميز گذاشتم. دوياره از چهار پايه بالا رفتم و جعبهي دوم رو پايين آوردم. از قبلي کمي کوچيکتر بود. فوت آرومي کردم که گرد و خاکا تو هوا معلق شد. قبل اينکه خاکا باعث عطسهام بشه، دستم رو محکم روي بيني و دهانم گذاشتم. بعد چند ثانيه درشو باز کردم. داخلش فقط سر رسيد بود. حتي کف پوشش رو در آوردم، ولي هيچي نبودش. آه جلد دوم اينجا نيست. لبام رو جمع کردم. تا جلد دوم رو پيدا کنم، اين يکي رو بايد يک جاي ديگه پنهان کنم گوشي و کتاب رو با يک دست برداشتم و سريع از کنارِ ميز زد شدم، اما لبهي کاپشنم به کِيس گير کرد و باعث شد ميز تکون بخوره. يکي از اون جعبههاي کوچيکي که لبهي ميز بود؛ تکون خورد و افتاد زمين.صداي برخورد سنگاي داخلش رو سطح موزاييکيِ اتاق تو فضا طنين انداز شد و نفسم رو حبس کرد. اوه خدايا، الان ميان اينجا حالا چيکار کنم؟ مضطرب اطراف رو نگاه کردم. بهتره زير ميز پنهان بشم ولي از پايين ديد داشت، قلبم تو دهنم ميکوبيد و پاهام از ترس ميلرزيد. با صداي حرکت دستگيره خودم رو پشت در مخفي کردم. تند گوشي رو تو جيبم فرو کردم و از ته قلب آرزو کردم تو نياد. دست چپم رو محکم روي دهنم فشردم و نفسم رو نگه داشتم. ميترسيدم هر لحظه چراغ روشن بشه و جام لو بره. با حرکت قدمايي به داخل اتاق، کتاب رو به قفسهي سينم تکيه دادم. نوري کفِ اتاقو روشن کرده بود که به نظر ميرسيد از اون يکي اتاقِ سايهاي از يک نفر که به نظرم مرد بود، رو زمين افتاد. جلوي در که تا آخر باز بود ايستاد، اگه ميچرخيد اين طرف من رو ميديد. شونههام رو بيشتر به ديوار فشردم. مردِ نگاهي به جعبهها و قفسهها انداخت و آخر سر رفت بيرون. با بسته شدن در اتاق تو تاريکي فرو رفت. عرق سردي از پشت ستون فقراتم ليز خورد. اوه خدايا ممنونم، ممنونم. آه نزديک بود غش کنم. نفس کشيدهاي بعد اون همه نگهداشتن رها کردم. بهتره يهکم منتظر بمونم و بعد برم بيرون، با گذشت پنج دقيقه درو باز کردم. راهرو مثل قبل تاريک بود. و تنها تفاوت موجود نوري بود، که از زير درِ رو به رويي مياومد. يا بايد برم تو يا برگردم. با نگاهي به انتهاي راهرو، جلوي در ايستادم. خيلي خوب من اين همه سختي نکشيدم تا آخرش جا بزنم. صدايي از داخل اتاق به گوشم خورد. پچ پچ دو نفر بود، گوشمو به در نزديک کردم.
- به من نزديک نشو عوضي.
خدايا صداي يوهان بود.
خندهي مستانهاي تو گوشم پيچيد که لحظهاي قلبم رو از کار انداخت. اون تو چه خبره!؟ دستگيره رو سريع پايين کشيدم که دستي روي شونهام قرار گرفت و حجم سردي به موهام برخورد کرد. دستام به سرعت يخ زد و معدهام تير کشيد. به سختي سرم رو چرخوندم، که نگام روي يک جفت چشم نارنجي و سرخِ ترسناک زوم شد. و بعد يک باره همه جا تو سياهي غرق شد. انگاري که تمام نورا و روشناييها خاموش شدن، مثل اميدي که داشتم.
صداي حرکت چيزي روي سطح فلزي باعث شد موهاي تنم سيخ بشه. چشمام رو با گيجي باز کردم ولي نور سفيد و تيزي چشمام رو زد، آه لعنتي خيلي دردناک بود. با احتياط بيشتري چشم باز کردم.
- اوه خدايا بالاخره چشماشو باز کرد، آنيدا حالت خوبه؟
romangram.com | @romangram_com