#چشمان_آتش_کشیده_پارت_366


به چشمام نگاه کرد و ادامه داد :

_هر چهار نفرشون‌و.

کنارش با فاصله‌ي يک قدمي حرکت کردم.

_ تو گفتي دانکن برادرتِ؛ ولي با تحويل دادن من و کتاب جونِ اون‌و به خطر مي ا‌نداختي.

- الکس قول داده بود در ازاي تو اون‌و آزاد کنه و کاري هم با ما ها نداشته باشه.

پوزخندي زدم که نگام کرد.

_ هاه واقعا حرف اون‌و باور کردي!؟

لگدي به تيکه برفِ جلوي پاش زد که گوله شد.

- راه ديگه‌اي نداشتم.

تا وقتي به سرازيري تپه برسيم، چيزي بينمون گفته نشد. کنارِ درخت روي پاهاش نشست و درحالي که به ساختمون اشاره مي‌زد، گفت :


romangram.com | @romangram_com