#چشمان_آتش_کشیده_پارت_365

اين طوري باهم حرف مي‌زنن؟ اون زوزه مي‌کشه و پسره مي‌فهمه؟ نگاهي بين پسره و گرگِ رد و بدل کردم. مستقيم و جدي به هم خيره بودن، پسرِ بعد مدتي آهي کشيد و چشماش‌ رو بست. و وقتي بازشون کرد، سرش‌ رو به طرفم بالا آورد کتاب‌ رو بيشتر به خودم فشردم.

- پس تو مي‌توني نابودش کني آره؟

سرم‌ رو در جوابش تکون دادم که دستاش‌ رو به کمرش زد و ادامه داد

_ خيل خوب تو رو تحويل نميدم. اما بهتره حواست‌و جمع کني، اگه گير بيفتي ما هيچ کمکي بهت نمي‌کنيم، فهميدي؟

_ آره

صدام به حدي آروم بود که شک داشتم شنيده باشه.

- خوبه پس ما اين ريسک‌و مي‌کنيم، هرچند غمار روي زندگيمونه به هر حال اميدوارم موفق باشي!

سرش ر‌و تکون داد که گرگا به همون سرعتي که اومده بودن رفتن . و ردپاشون تنها نشونه‌ي حضور اونها تو شبِ برفي بود.

_ اون خون آشاما رو تحويل دادين درسته؟

سرش ر‌و در جوابم تکون داد و گفت :

_ اهوم، فقط خودتي که مي‌تونه اونا رو نجات بده.

romangram.com | @romangram_com