#چشمان_آتش_کشیده_پارت_364
يکي از گرگا که خزِ کرمي رنگي داشت، زوزهي کوتاهي کشيد. پسره چشماش رو ريز کرد و گفت :
_حق با توعـه ولي چطور به تو اعتماد کنيم؟
_ دوستاي من اسير اونن؛ فقط درصورتي ميتونم نجاتشون بدم که الکسو نابود کنم. تنها راه کشتن اونم اينه که اين کتاب و جلداي ديگهاش از بين بره.
پسره سرش رو کمي بالا آورد و نگاهي به کتاب انداخت.
- اما اون کتاب خيلي ارزشمنده!
_ حتي به اندازهي جونِ خودت و همراهات؟
يکي از گرگا جلوتر اومد و کنارِ پسرِ ايستاد، چشماش مثل پوستش مشکي بود. مستقيم نگام کرد و بعد با يک پرش جلوم ايستاد طوري که پشتش به من بود و صورتش رو به روي اون پسره.
- چيکار ميکني کلورا!؟
گرگِ خرناسهاي کشيد.
romangram.com | @romangram_com