#چشمان_آتش_کشیده_پارت_363
لباش رو جمع کرد و دستاش مشت شد.
- نه، ولي اون ميخواد.
ناخودآگاه صدام بغض آلود شد.
_ نه.. تو اشتباه ميکني.. من.. ميتونم بهتون کمک کنم.
اخمي رو پيشونيش شکل گرفت. گرگا خرناسهاي کشيدن، که تنم رو لرزوند.
- چطوري ميتوني کمک کني؟
با اميدواري آب دهنم رو قورت دادم و سعي کردم صدام نلرزه.
_ ميدونم چطوري مي شه نابودش کرد.
يک قدم جلو اومد و با دستش اشارهاي به يکي از اون گرگا کرد.
- از کجا حرفت رو باور کنم؟
_ من هيچ دشمني با شماها ندارم، اصلا.. اصلا از کجا ميدونيد اگه منو تحويل بديد، اون سر حرفش ميمونه و شما رو از بين نميبره؟
romangram.com | @romangram_com