#چشمان_آتش_کشیده_پارت_362
_ خوب اونا کجان؟
گردنش رو کمي کج کرد و از گوشهي چشم نگاهي به طرفم انداخت. همونطور مستقيم نگاش ميکردم، که چرخيد و کاملا رو به روم قرار گرفت. چرا چيزي نميگفت؟ ابروم رو به حالت سوالي بالا انداختم، که يک قدم عقب رفت و گفت :
_ من واقعا متأسفم.
گيج نگاش کردم که حدود ده تا گرگ از رو به رو نزديک شدن. وحشت زده به اون گرگا که دندوناي سفيدشون تو تاريکي برق ميزد، خيره شدم. اينجا چه خبره؟ چرا گفت متأسفه!؟
- ما مجبوريم .. وگرنه.. وگرنه اون هممونو ميکشه.
قلبم تند تند ميزد و دستام کاملا يخ زده بود
_منظورت چيه؟
- الکس.
گرگا پشت سر پسره جمع شدن و حالت دايرهاي گرفتن، اونا ميخوان من رو بکشن؟
_ تو ميخواي.. ميخواي منو ب?کشي؟
romangram.com | @romangram_com