#چشمان_آتش_کشیده_پارت_361
_ اونايي که همرام بودن. مطمئنم ديديشون، چون به محض نا پديد شدن اونا سر و کلهي تو پيدا شد.
- اوه منظورت اون خون آشاماس. مکس با چند نفر ديگه اونا رو گرفته.
اخمي رو پيشونيم افتاد و باعث شد با کشيدن دستم، نگهش دارم.
_ براي چي اونا رو گرفته؟
گوشهي لبش بالا رفت و گفت :
_چه اهميتي داره؟
عصبي گفتم :
_ يعني چي ؟ اونا خانواده و دوستم هستن، بايد بگي اونا رو آزادشون کنن
- خيل خوب ميگم. راه بيفت.
دستم رو محکم گرفت که کمي احساس درد کردم؛ ولي اون بي توجه به دويدن ادامه داد. حدود نيم ساعت بعد به محوطهي سفيد پوش و بازي رسيديم. برفا رو از موهام تکون دادم.
romangram.com | @romangram_com