#چشمان_آتش_کشیده_پارت_357
چشماش رو چرخوند و جلوتر اومد.
- زود باش بلند شو، ما بايد قبل صبح کارو تموم کنيم.
نميفهميدم چي ميگه، کارِ چي؟ چرا قبل صبح؟
- اوه خدايا، من همون گرگم فهميدي؟
چشمام رو کامل باز کردم. و طوري بهش خيره شدم که انگار يک موجود افسانهايه.
دستشو جلوي صورتم تکون داد و گفت :
_هي دختر حواست هست؟ صداي منو ميشنوي؟
_ تو .. همون گرگِ!؟
- اوه بالاخره حرف زد؛ آره من همون گرگم.
اين ممکن نيست مگه نه!؟ من فکر ميکردم گرگينه يعني گرگايي که حرفاي آدما رو ميفهمن، نه اينکه بتونن به آدم تبديل بشن. يا شايدم آدمايي که به گرگ تبديل بشن! اين هيچ جوره تو کَتم نميرفت.
بي حوصله پوفي کشيد و دستام رو گرفت. وقتي انگشاتش دور مچم حلقه شد، از گرماي پوستش شوکه شدم. با يک حرکت بلندم کرد که کتاب افتاد روي برفا.
romangram.com | @romangram_com