#چشمان_آتش_کشیده_پارت_356
_هي من ديگه نميام.
گرگِ ايستاد و صدايي از خودش درآورد. وقتي ديد حرکت نميکنم، برگشت و جلوم ايستاد. برفاي ريز ريز اطرافم ميشستن. تو دستم ها کردم که خودشو به پاهام مالوند.
_ متأسفم، جلوتر از اين نميشه بارش برف شروع شده و منم دارم يخ ميزنم.
گرگِ دوباره صدايي از خودش در آورد و يک مرتبه با جهش بلندي بين درختا پريد، يعني چي کجا رفت؟ چند دقيقه صبر کردم تا بياد ولي نيومد. مضطرب شدم و چيزي تو دلم پيچ خورد نگاهي به پشت سرم و رو به روم انداختم. اوه خدايا حالا چي کار کنم؟ نا اميدانه سعي کردم صداش بزنم
_ آهاي، کجا رفتي ؟ لطفا برگرد گرگ.
فقط صداي سکوت بود که شنيده ميشد. اوه کارم تمومه، من تا صبح اينجا دووم نميارم. نا اميد به طرف درختي که شاخههاش به خاطر حجم برف سنگين شده بود، رفتم. کنارش نشستم و درحالي که کتابو تو بغلم گرفته بودم، دستامو دور زانوهام حلقه کردم. سرم رو پايين گرفتم که ناخودآگاه اشکي از گوشهي چشمم چکيد روي گونهي سردم. آهي کشيدم و بيشتر تو خودم مچاله شدم، که يکباره حس کردم دستي روي شونهامه. وحشت زده سرم رو بلند کردم و خودم رو عقب کشيدم.
يک مرد رو به روم بود. موهاي تقريبا بلندي داشت که آزاد روي شونهاش رها بودن، يک تيشرت سفيد و شلوار جين سياهي به تن داشت. اولين چيزي که به ذهنم رسيد اين بود که اين مردِ سردش نيست؟ دهنم بهت زده کمي از هم باز بود و بخار نفسم به راحتي ديده ميشد.
- تا کي ميخواي همينطوري نگاه کني؟
_ چي!؟
romangram.com | @romangram_com