#چشمان_آتش_کشیده_پارت_355

اوه اون از کجا مي‌دونست؟ آخه مگه يک گرگ، نه صبر کن اون يه گرگ معمولي نيست، اون يه گرگينه‌اس!

_ تو مي‌فهمي من چي مي‌گم مگه نه؟

سرش ر‌و کمي تکون داد که نفسي رها کردم.

_خيل خوب اين نوشته‌ها چي هستن؟ من نمي‌تونم بخونمشون.

همونطور خيره بهم نگاه مي‌کرد که يک دفعه از روي زمين بلند شد. کنجکاو نگاش کردم که پنجه‌ي راستش‌و روي برفا حرکت داد. وقتي کارش تموم شد و کنار رفت، مبهوت به زمين چشم دوختم . اون روي برفا نوشته بود " کلمه‌هاي باستاني "

_ منظورت جمله‌هاي سرخ رنگه؟ اونا باستانين؟

سرش ر‌و تکون داد و کنارم اومد. با دندونش گوشه‌ي کاپشنم ر‌و گرفت و کشيد.

_ مي‌خواي دنبالت بيام؟

دوباره با شدت بيشتري کاپشنم‌ رو کشيد، که گفتم :

_خيلي خوب صبر کن کتاب‌و بر دارم.

وقتي کتاب ر‌و برداشتم و تو کيسه گذاشتم؛ پشت سر اون گرگ حرکت کردم. هيچ ايده‌اي نداشتم که رايان و پيتر کجا رفتن و تنها کاري که مي‌تونستم بکنم هم اين بود فعلا دنبال اون گرگ برم، يعني من‌ رو کجا مي‌بره؟ شونه‌هام‌ رو بالا انداختم و با احتياط از زير شاخه‌ي درخت رد شدم. تقريبا يک ساعتي گذشته بود که برف شروع به باريدن کرد، اوه نه فقط همين‌و کم داشتم. الان يخ مي‌زنم نگران ايستادم.

romangram.com | @romangram_com