#چشمان_آتش_کشیده_پارت_354


_ را..رايا..ن..پدر..بزرگ..

سکوت رُعب انگيزي در جوابم اومد. آب دهنم‌ رو با سر و صدا قورت دادم و لرزون دو قدم جلوتر رفتم. اما يکباره با صداي شکستن تيکه چوبي، حس کردم کسي پشتمه. نفسم حبس شد و سرما بين انگشتاي دستم پخش وحشت زده برگشتم عقب، با ديدن چيزي که رو به روم بود خشک شدم.‌



خدايا باورم نميشه! يعني درست مي‌ديدم!؟ اون يک، يک گرگ بود! خزِ سفيد و براقي داشت. مثل برف مي‌درخشيد. ناخودآگاه يک قدم عقب رفتم. خرناسه‌اي کشيد که روح ر‌و از تنم فراري داد، کاملا مي‌لرزيدم. اگه بهم حمله کنه کارم تمومه. وقتي پنجه‌هاي کشيده‌اش رو حرکت داد، بغضي ناشي از وحشت توي گلوم نشست. نفسام تند و منقطع شد. کتاب‌ رو به سينم فشردم و عقب‌تر رفتم. پوزه‌اش‌و بالا آورد که دندوناش ر‌و ديدم. حاضرم قسم بخورم به حدي تيز بودن که سنگ ر‌و مي‌شکوند. با برخورد پشتم به کاپوت ماشين براي يک لحظه عمرم ر‌و تموم شده ديدم ولي اون گرگ وقتي که به فاصله‌ي دو قدميم رسيد؛ روي زمين نشست و سرش ر‌و روي دستاش گذاشت. گيج و مبهوت نگاش کردم. حتي يه لحظه فراموش کردم نفس بکشم، نور ماه بدنش ر‌و روشن کرد . خواستم سريع سوار ماشين بشم که بلند شد و نزديکم اومد. شوکه شده کاملا به ماشين چسبيدم، يک مرتبه روي پاهاش بلند شد و دستاش ر‌و اطرافم روي ماشين قرار داد. وقتي سرش به کتاب رسيد، چشمام کم مونده بود بيفته بيرون. با پوزه‌اش به کيسه‌ي مشکي ضربه زد. يا عقلم‌ رو از دست دادم، يا اينکه اين گرگ واقعا به کتاب اشاره مي‌کنه.

_ کت..کتاب؟

صدايي از خودش در آورد! هي واقعا بايد عقلم‌ رو از دست داده باشم. وقتي کيسه رو با دندوناش گرفت، ولش کردم. سريع روي زمين برگشت و کتاب ر‌و در آورد. ابروهام با سردرگمي به هم نزديک شد. منظورش از اين کارا چيه!؟

با پوزه‌اش کتاب ر‌و باز کرد و صفحات سياه‌و تند تند ورق زد. يک دفعه مکث کرد و دوباره صدايي از خودش در آورد، نگاهي بين کتاب و اون رد و بدل کردم و آخر سر با شک روي زانوهام کنارش نشستم. يک صفحه‌ي سفيد، اون براي چي اون صفحه رو به من نشون مي‌داد؟

_ اين که سفيده!

سرش ر‌و بالا آورد و با چشماي عسليِ بزرگش بهم نگاه کرد. بازتاب تصوير خودم‌ رو تو چشماش مي‌ديدم. سرش ر‌و به طرف پايين خم کرد و دندون نيششرر‌و تو پنجه‌اش‌ فرو کرد. رد خون از جايي که زخم شده بود، جاري شد و روي صفحه‌ي سفيد پخش شد و بعد نوشته‌هاي سرخ بودن که مي‌ديدم.




romangram.com | @romangram_com