#چشمان_آتش_کشیده_پارت_353

پيتر از آيينه نگام کرد و با کمي جا به جا شدن روي صندليش گفت : _دورگه‌اس.

_ يعني چي؟

- يعني هم آدمه و هم خون آشام. آه بهتره بقيه‌اش‌و از خودش بپرسي.

لبام‌ رو جمع کردم و به صندلي چرمي تکيه دادم، با صداي فوق‌العاده آرومي گفتم :

_ اون که ديگه با من حرف نمي‌زنه.

نمي‌دونم تونستن بشنون يا نه، ولي هردوشون ترجيح دادن سکوتِ ماشين نشکنه . تو خودم مچاله شدم و لبه‌هاي کاپشن‌و نرديک‌تر کردم. کناره‌هاي جاده از برف سفيدي پوشيده شده بود و من ر‌و به ياد صبح مي‌ انداخت . يعني رايان در مورد اون گرگا حقيقت‌و گفت؟ ولي چرا به ما حمله کردن؟ دنبال چين؟ اه لعنتي اينکه هيچ جوابي واسه سوألام پيدا نميشه داره مغزم‌و مي‌خوره به ساعتِ ماشين نگاه کردم. عدد ده رو نشون مي‌داد و ما حالا بيرون از شهر بوديم، هيچ نوري به جز چراغاي ماشين جاده رو روشن نمي‌کرد. هر چه‌قدر که جلوتر مي‌رفتيم درختا بيشتر اطراف جاده رو محاصره مي‌کردن. شيشه‌ي سمت خودم‌و کمي پايين دادم و به آسمون نگاه کردم کاملا صاف بود و گه‌گاهي با وزش باد ابراي تيره‌اي حرکت مي‌کردن. با رد شدن ابر تقريبا بزرگي، نور ماه تو جاده افتاد. امشب قرص ماه کامل بود و حسابي مي‌درخشيد. باد سردي موهام ر‌و حرکت داد که چندتار جلوي چشمم‌ رو گرفت وقت نکردم ببندمشون و همونطور باز دورم بودن. آه کوتاهي کشيدم و از شيشه‌ي جلو به رو به رو نگاه کردم، جنگل سيترسون بهم خوشامد مي‌گفت. آب دهنم‌ رو قورت دادم تا گلوم از خشکي در بياد. کاش مثل دفعات قبل که به عمارت مي‌رفتم، يوهان الان اونجا بود. ماشين با سرعت از کنارِ عمارت که مثل خونه‌ي ارواح نزديک جنگل بودش، رد شد. ولي نگاه من روش موند. با محو شدن عمارت تو پيچ جاده چشمام‌و بستم. براي اولين بار به اين جنگل مي‌رفتم. جنگلي که تو اون يوهان به يک خون آشام تبديل شده، جنگلي که من ر‌و به چيزاي زيادي ارتباط داده . با توقف ماشين چشمام‌ رو باز کردم. جاده تموم شده بود و درختاي سر به فلک کشيده رو به رومون بودن، از اينجا به بعد بايد پياده بريم. پيتر درِ سمت خودش ‌ور‌و باز کرد و رفت پايين. نور ماشين محدوده‌اي از زمين رو روشن کرده بود. همزمان با رايان پياده شدم.

_خوب اون کتاب کجاست؟

صدام کمي مي‌لرزيد. پيتر نگام کرد. چشماي سرخش تو تاريکي کاملا مي‌درخشيد و برام غريب بود رايان کمي بهم نزديک شد؛ اين‌و از حجم سرمايي که يکباره احساس کردم، فهميدم.

- کنارِ اون سنگِ.

به جايي که با دستش اشاره زد نگاه کردم. تيکه سنگِ مشکي‌اي که اطرافش خزه رشد کرده بودو نشون مي‌داد. قدماي بلندي به طرف سنگ برداشتم. اطرافش مشخص بود تازه کنده شده، چون برفي روش نبود. سريع روي زانوهام نشستم و شروع به کندن کردم. و بالاخره بعد چند دقيقه کيسه‌ي مشکي‌ رو ديدم. با احتياط برداشتمش و خاکا رو تکوندم. کمي بازش کردم، خودِ کتاب بود. جلد سياهش با نقشاي آتش زير نور ماه مي‌درخشيد. با لبخندي که رو لبام بود، بلند شدم و برگشتم عقب. ولي..

نه رايان اونجا بود و نه پيتر. دراي ماشين همونطور باز مونده و نورش رو کمرم افتاده بود. ترسيده کتاب ر‌و به خودم فشردم.

romangram.com | @romangram_com