#چشمان_آتش_کشیده_پارت_352


_ آه، ما همين الان بايد بريم دنبال کتاب.

- خيل خوب.

هرچي زودتر اين ماجرا تموم بشه، بهتره هرچند يه حسي بهم مي‌گفت اين تازه اولشه.

پيتر لحظه‌اي چشماش ر‌و به زمين دوخت و آخر سر با تکون دادن سرش گفت :

_ من مي رم سوييچ‌و بردارم.

نگاهم تا نزديکي پله‌ها همراهيش کرد.رايان هم با گفتن اينکه مي ره کتش ر‌و برداره، ازم دور شد و بالاخره همگي جلوي در جمع شديم کمي دلواپس بودم. با باز شدن در ، پشت سرشون همراهِ کاپشن مشکيم حرکت کردم. صندلي هاي ماشين کمي سرد بود. نمي‌دونم رايان و پيتر هم، همين احساس‌‌و داشتن يا نه. سوييچ تو جاش فرو رفت و چرخونده شد با حرکت ماشين تو دلم گفتم به زودي مي‌بينمت يوهان.

شيشه‌هاي ماشين دودي بود؛ يادمه وقتي از فرودگاه همراه سايمون به عمارت اومدم؛ همين ماشين‌ رو سوار شدم.

- هي توماس بيا درو باز کن.

در اتاقک نگهبان با صداي قيژي باز شد و توماس بدون هيچ حرفي دراي آهني رو باز کرد و بلافاصله تو اتاقک ناپديد شد.

_ توماس.. اونم يه خون آشامه؟


romangram.com | @romangram_com