#چشمان_آتش_کشیده_پارت_351
_ تو جنگل مخفي کردم.
_ خوب.. ميدونين کجاست؟
سرش رو به نشونهي مثبت تکون داد.
رايان به کمک ديوار بلند شد و نگاهي بهم کرد. به کمکش ايستادم.
- ولي اون از کجا ميدونسته که کتاب پيش توعـه؟
اوه از گوشهي چشم به رايان که چونهاش محکم شد، نگاه کردم.
- من.. بهش گفتم.. متاسفم.
پيتر نفسش رو عميق رها کرد و از رو صندلي بلند شد.
- خيلي خوب، پس ما تنها کسايي هستيم که ميتونن مردمو نجات بدن
نميخواستم اين مسئوليت رو قبول کنم ولي سنگينيش روي شونههام فشار ميآورد. از طرفي هم نجات يوهان و دانکن، از ته قلبم اميدوارم زنده باشن.
romangram.com | @romangram_com