#چشمان_آتش_کشیده_پارت_347

- لعنتي اين خون چيه؟

رو نوک انگشتش لکه‌ي قرمزي خودنمايي مي‌کرد و اون لحظه بود که همه‌ي تلاشاي من خراب شد. در عرض يک ثانيه همه چي رو دور تند حرکت کرد، پيتر با سرعتي که تنها از يک خون آشام بر مي‌اومد گردن رايان ر‌و گرفت و پُر قدرت به ديوار کوبوند. مبهوت به تَرَکاي عميق و شکافاي بزرگي که روي ديوار به وجود اومده بود ، نگاه کردم . خداي من رايان به اندا‌زه‌ي بيست سانت از زمين فاصله داشت!

- باهاش چي‌کار کردي؟

صداي پيتر وحشتناک تر از اوني بود که تصور مي‌کردم. رايان پاهاش ر‌و تقلا کنان تکون داد و با بالا آوردن دستاش، سعي کرد انگشتاي پيترو که سفت و محکم به دور گردنش حلقه شده بود، باز کنه چشماي هردوشون سرخ و نارنجي شده بود و خشم به راحتي ازشون احساس مي‌شد. ترسيده از روي صندلي بلند شدم که پاهام شروع کرد به لرزيدن، براي اينکه نيفتم دستم‌ رو به ميز تکيه‌ دادم.

_ ولش کن، اون طور که فکر مي‌کني نيست.

- از همون اول که ديدمش فهميدم چه جونوريه. باهات چي‌کار کرده که خون بالا آوردي؟

پيتر فشارش ر‌و روي گردن رايان بيشتر کرد. و من هر لحظه وحشت زده‌تر مي‌شدم از اينکه ممکنه گردن رايان‌و بشکنه.

- من..هيـ..چ ..کار.ي..نکر..دم

_محض رضاي خدا ولش کن، بذار توضيح بده!

پيتر با نفرت به رايان نگاه کرد و آخر سر درحالي که چشماش‌و از رايان برنمي‌داشت؛ اون‌و روي زمين رها کرد.

رايان مثل ماهي که دوباره به آب برگشته، نفساي عميق کشيد . دست چپش ر‌و روي گلوش گذاشت. صورتش مثل يک جسد سفيد بود. سريع خودم‌ رو کنارش رسوندم.

romangram.com | @romangram_com