#چشمان_آتش_کشیده_پارت_346
با رفتن ماري، پيتر از روي مبل بلند شد و اشاره زد. پشت سرش در حالي که دست رايان دور کمرم حلقه شده بود؛ به طرف سالن غذا خوري رفتم. درد معدهام بيشتر شده بود و حِس تهوع داشتم. لعنت به اين استرس، وقتي روي صندلي نشستم رايان انگشتش رو زير چونهام گذاشت و به طرف خودش چرخوند. نگاهش نگران بود يا شايدم من اينطور فکر ميکردم.
- حالت خوبه؟
سرم رو تکون دادم و به بشقابم خيره شدم، ولي با فشاري که يه مرتبه به گلوم وارد شد وحشت زده دو دستم رو روي دهنم فشار دادم. پيتر حواسش رو به گرامافون داده و مشغول راه انداختنش بود، براي همين نگامون نميکرد
- اوه مسيح آنيدا!
دستم زو با لرز از دهنم فاصله دادم که نگام روي لختهي خون سرخ، خشک شد.
واي دوباره نه! خدايا چيکارکنم؟ حالا چيکار کنم؟ وحشت زده سرم رو به طرف رايان چرخوندم. پيشونيش به خاطر اخم پررنگي که داشت، چين افتاده بود. اگه بخوام برم سرويس بايد از کنار پيتر رد بشم و با وجود دست خونيِ من اين امکان نداشت و من رو ميديد. و يه افتضاح واقعي به بار مياومد . رايان نگاه سريعي به پارچ آب انداخت و قبل اينکه من پلک بزنم، با سرعت ماورايي دستمال يکبار مصرفي رو داخل پارچ کرد. کم مونده بود از ترس پس بيفتم. وقتي با همون سرعت برگشت دستمال مرطوب رو تو دستم انداخت و دقيقا نشستن رايان روي صندليش، همزمان با برگشتن پيتر و پيچيدن صداي موزيک تو سالن شد. دستام رو درحالي که دستمال داخلش بود، توهم قفل کردم. رايان لبخندي روي لباش نشوند و طوري رفتار کرد که انگار اتفاقي نيفتاده. پيتر با مکث نگام کرد . آب دهنم رو به سختي قورت دادم که مزهي خون رو احساس کردم. به زحمت سعي کردم حالت صورتم تغيير نکنه اما انتظارِ اينکه يک خون آشام متوجهاش نشه، امري محال بود.
- حالت خوبه آنيدا؟
_ آ..آره. چرا بد باشم؟
اخم کمرنگي رو پيشونيش جا گرفت که ضربان قلبمو تندتر از قبل کرد دستام رو محکمتر فشردم، که سرماي دستمال مرطوب تو دستم نفوذ کرد. پيتر شروع کرد آروم قدم برداشتن به طرفم. درد تيزي تو گلوم نشست. وقتي کنار صندلي رسيد، نگاش تماما به چونهام قفل شده بود. با حرکت دستش به طرف صورتم چشمام رو بستم؛ با برخورد سر انگشتش گوشهي لبم لرزي تو بدنم افتاد. نفسم حبس شد که با صداي خشمگينش چشمامو سريع باز کردم.
romangram.com | @romangram_com