#چشمان_آتش_کشیده_پارت_345

_ يوهان به جاي يکي از استادا تو دانشگاه اومده؛ از اون موقع ما همديگرو مي‌شناسيم.

پيتر يکي از ابروهاش ر‌و بالا انداخت و گفت :

_استاد دانشگاه؟

نگاهي بهم انداخت که نشون مي‌داد، درباره‌ي اينکه بهش نگفتم ناخشنوده.

- که اينطور تو جووني و اين خوبه چند سالته؟

_ سي و چهار

نگاه هردو بهم دوخته شد. رايان براي اينکه سنش ر‌و چهارده سال بالاتر گفتم، و پيتر براي اينکه رايان نسبت به سنش خيلي جوون تر نشون مي ده.

- واقعا؟ کوچيک‌تر مياد.

- آره خيلي ها بهم گفتن. ولي خوبه وقتي سنم بيشتر بشه، هنوز خوش قيافه‌ام.

هر سه همزمان خنديديم؛ ولي خنده‌ي من با دردي که معده‌ام داشت به نظرم کمي مصنوعي بود.

- آقا شام آماده‌اس.

romangram.com | @romangram_com