#چشمان_آتش_کشیده_پارت_342


_ بله، قسمت آزمايشگاه.

پيتر لبخند معنا داري زد.



- خوبه راستش، من قبلا يه دوستي داشتم که اسم و فاميليش مثل تو بود، تو نسبتي باهاش نداري؟

ضربان قلبم رفته بود رو هزار. الان همه چي بهم مي‌ريزه. رايان نگاهي بهم انداخت و گفت :

_ من سال‌ها پيش خانواده‌ام‌و از دست دادم و هيچ فاميلي هم ندارم.

پيتر سرش ر‌و تکون داد و با زنگ زدن موبايلش ببخشيد کوتاهي گفت و از سالن رفت بيرون، از روي شونه‌ام دور شدنش ر‌و نگاه کردم و به محض ناپديد شدنش سرم‌و به طرف رايان چرخوندم. با صدايي که به سختي پايين نگه‌داشته بودم، گفتم :

_ از کي اينجايي؟

لبخند هميشگيش‌ رو تحويل داد و گفت :

_ بيست دقيقه‌اي مي شه.


romangram.com | @romangram_com