#چشمان_آتش_کشیده_پارت_341
وقتي در بسته شد؛ آشفته از روي صندلي بلند شدم. نگاهي بين لباسام و کمد رد و بدل کردم و با بيشترين سرعت که يه جورايي مثل پرت شدن بود خودمو به کمد رسوندم. درش رو باز و به رگالا نگاه کردم. يک پيراهن نخي سفيد که يقهي قايقي داست در آوردم. شلوارم خوب بود، براي همين عوض نکردمش . سريع بُرسي به موهام کشيدم که پُف کردن. همونطور آزاد دورم رها گذاشتمش. يهکم ريمل با رژ قرمز زدم و چند بار نفس کوتاه کشيدم تا آرامشمو بدست بيارم. آخر سر درِ اتاقم رو باز کردم و با گفتن اينکه اتفاقي نميفته رفتم پايين با رسيدن به آخرين پله نگام رو دلواپس به سالن دوختم. ماري مشغول پذيرايي بود . پيتر، روي مبل تک نفرهاي که رو به پلهها قرار داشت، نشسته بود و رايان در حالي که پشتش به من بود رو به روي اون بود. آب دهنم رو به سختي قور دادم و جلو رفتم. پيتر با ديدنم لبخند زد و گفت :
_ سلام دخترم.
لبام رو کِش دادم و گفتم :
_سلام.
چهرهاش چيزي رو نشون نميداد.
رايان با شنيدن صدام از روي مبل بلند شد و چرخيد.
با ديدنش ناخودآگاه اوه از دهنم خارج شد. کت بلند مشکي که زيرش، پيراهن قهوهاي سوختهاي پوشيده بود. ماري وقتي به رايان نزديک شد، کتش رو گرفت و ديدم که پيراهنش چه قدر عالي رو تنش نشسته و بازوهاي قدرتمندش رو نشون مي ده. با اميدواري از اين که پيتر از رايان خوشش اومده؛ به سمت مبل تک نفرهاي رفتم ولي قبل اينکه بشينم پيتر بلند گفت :
_ بشين پيش يوهان عزيزم.
تو حالت نشسته خشکم زده زده بود که با طولاني شدن نگاه هردو، صاف ايستادم. لبخند مرموز رايان خيلي رو اعصابم بود. سعي کردم با فاصلهي محسوسي ازش روي مبل دونفره بشينم. ولي چه فايده که اون خودشو بهم نزديک کرد و با حلقه کردن دستاش دور شونهي برهنهام کاملا چسبيد بهم. مجبوري لبخند زدم، ولي حقيقتا دلم ميخواست يک مشت بکوبونم تو فک رايان تا ديگه لبخند نزنه.
- آنيدا دربارهات باهام حرف زده يوهان، تو بيمارستان کار ميکني درسته؟
قلبم شروع کرد به تند تند زدن. رايان کمي جا به جا شد و مصمم گفت :
romangram.com | @romangram_com